رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

امروز پنجشنبه اس وخانوم دختر منزل تشریف دارن.

منم هوس آش رشته کردم و از صبح دارم تهیه وتدارک یه آش خوشمزه رو میبینماز خود راضی

اول صبح  که داشتم عدس میپختم رکسانا هیپو به بغل اومد تو آشپزخونه

رکسانا:مامان هیپو رو کی خریده؟

من:دائی امیرخریده

رکسانا :مامان آی لاو یو رو کیخریده؟

من:دائی امیر خریده وجهتجلوگیری از رشته سوالات بی پایان درباره دونه دونه عروسک ها

یکی یکی اسم بردم  که کدوم عروسک رو کی خریده

یه دفه پرسید:تو رو کی خریده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:تعجب

رکسانا:مژه

من:ابرومتفکر

بعد از کلی فکر:منو بابا خریده!!!!!!!!

رکسانا:قهقهه

اونوقت خنده اش کجاشه؟!

بله....دختر ما غوره نشده مویز شده ودر سن 3 سالگی اولین سوال فلسفی خودش رو درباره علت وجودی مادر پرسید!

خوبه نگفت برای چی بابا تو رو خریده؟!

بهرحال از کجاآمده ام آمدنم بهر چه بود از حالا ذهن فیلسوف کوچولوی منو درگیر کرده خدا به داد بعدها برسه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٦ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com