رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

امروز مامان خانوم کلاس نقاشی داره وخانوم دختر باید پیش آقای بابا خان بمونن.

مامان خانوم طفلکی از صبح خونه رو تمیز کرده وخسته شده و از  اونجائی که مهد دخملک غربه وکلاس مامان شرق،از جناب بابا خواستیم قبول زحمت بفرمایند ودخمل رو بیارن خونه .

فرمودن 4 میرن دنبال ایشون بنده هم تماس گرفتم مهد تا اطلاع بدم که 1 ساعت اضافه تر میمونن خانم  رکساناخانوم و جواب شنیدم:

باشه الان میرم به مربیش میگم،شوکه بشه!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

معلوم نیست چه بلائی سر این بدبخت دختره میاره که 1 ساعت موندن اضافه براش شوک محسوب میشه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com