رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

30 شهریور دختر نازم 3 ساله شد یا به قول مامانی جون،3 سال رو پر کرد ووارد 4 سالگی شد.

اول این که هنوز برام سخته فکر کنم اون جغله ریزه میزه که تو نه ماهگیش  حتی نمیتونست بشینه،حالا ووروجکی شده برای خودش که از دیوار راست بالا میرهابله

دوم اینکه خیلی خنده داره ولی بعضی اوقات که یهو بزرگ شدنش به چشمم میاد یا تو عکسهای جدید میبینم چقدر خوب معلومه که بزرگ شده شوکه میشم ،یکمی هم ناراحت!!

درسته که بزرگ شدن کوچولوها خیلی شیرینه وباعث خوشحالی مامان وبابا ولی دلم برای کوچولوئی هاش تنگ میشه.

دختر مهربون من برای اینکه نزاره من خیلی غصه بزرگ شدنشو بخورم اعتصاب غذا میکنه و وزن هم اضافه نمیکنه!

خدا میدونه چند ماهه منتظرم ببینم کی به 12 کیلو میرسه ولی هر بار که با کلی بیم وامید میزارمش روی ترازو گوشام آویزون میشه!چشم

نه بی فایده اس هر کار میکنم نمیره روی 12!

گاهی وسوسه میشم نوک پامو از پشت سر فشار بدم روی صفحه ترازو بلکه فرجی بشه!!!!

کنار بقیه بچه ها خیلی ریزه بودنش معلوم میشه و من غصه میخورم

ولی  با خودم میگم خوب بعد ها غصه چاقی نمیخوره و هی نمیخواد رژیم های جور به جور بگیره خداروشکر که قدش بد نیست وفقط  2 یا3 سانت کمتر از اونیه که باید باشهنگران

خلاصه منم خودمو با فکر این که یه ممول کوچولوی شیرین وناز دارم تسکین میدم وروزی هزار بار بابت سالم بودنش خدارو شکر میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com