رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

از وقتی یه الف بچه بودم عاشق وشیفته کتاب شدم.حتی قبل از سواد دار شدنم داستان کتاب رو از روی عکسهاش بلند بلند میخوندم و کلی اسباب انبساط خاطر و افتخار بابا جانم میشدم.

چون این کار تو هیچ کدوم از بچه های قدیم وجدید دور وبرم ندیده بودم خیال میکردم نابغه ای بودم برای خودم!خجالت

تا اینکه چند وقت پیش دیدم صدای رکسانا از تو اطاقش میاد 

یواش یواش و پاورچین رفتم سراغش دیدم سرشو گذاشته روی موشی گنده اش وکتاب  جم  جمک برگ خزونو  گرفته دستش داره قصه میخونه:

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود 

آقا بگ نشسته بود

خره خراطی میکرد 

اسبه عصاری میکرد.....

 

همینطور الی آخراز خود راضی

دهن من باز مونده بود

اشک تو چشام حلقه زده بود و کمی هم غرورم خدشه دار شد!

چون فهمیدم دخترم از من خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی باهوشتره!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com