رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

دختر نگو بلا بگو 

خوشگل خوشگلا بگو!

چه زبونی در آوردی تو دختر

سال پیش این موقع فقط چند تا کلمه میگفتی وبقیشو با پانتومیم بهمون میفهموندی

حالا اگه من وبابا نشسته باشیم و تو چیزی بخوای و من بگم نه

فوری میگی:با تو نبودم،با بابام بودم!!!

بابا خانت هم ریز ریز میخنده از ضایع شدن من!نگران

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com