رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

دوروز  قبل بابا مهدی  اومد خونه و گفت یه چیز برات تعریف کنم دهنت باز  میمونه!

البته منم دیگه عادت کردم  دهنم هی  باز  بمونه این طوری:وقت تمام

 

خلاصه فرمودن که صبح که داشتم رکسانا رو میبردم مهد کودک یه دفعه بدون مقدمه پرسیده بابا  من از  تو دل  مامان اومدم بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

مهدی  هم بعد از  اینکه قادر  شده دهنش  رو ببنده(آخه باز  مونده بوده!)میگه

بله تو از  دل  مامان اومدی  بیرون!

بعد دوباره نانا  خانم میفرماین : نه من از  تو دل  بابا اومدم بیرون!!

عصر از  خودش  پرسیدم رو نکرد از  کجا  به این فکر  افتاده ولی گفت من از  تو دل  بابا اومدم بیرون!!!!!!!

اینجا  هم بابائیه ای  خدا!

منم گفتم تو از  قلب من وبابا اومدی  بیرون:))

ولی  راستش تو دلم خیلی نگران شدم و حس  کردم پروسه حقیقت گوئی  داره شروع میشه عایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟استرس

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com