رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

آقای بابا خان همیشه به روش تربیتی سختگیرانه من معترضه،همیشه میگه خیلی سخت میگیری....

ولی من ترجیح میدم سخت بگیرم تا بچه مستقل و متکی به نفس و درست حسابی بار بیاداز خود راضی

بهرحال چند وقت قبل بابا مهدی کلی مامان رو نصیحت کرد که بچه اگه به هر جائی هم برسه ولی احساس کنه مامانش عاشقانه دوسش نداره و زیادی بهش سخت گرفته ته دلش ناراضیه و ....

خلاصه مامان تصمیم گرفت یکم از میزان سختگیری کم کنه و نتیجه این شد که....

دخترم من اصلا نمیدونستم تو انقدررررررررررررررررررررررررررررر استعداد لوسی داری!

کلا باورم نشد که رکسانای شر وشیطون میتونه تا این حد لوس وملوس باشه!

یه جوری خودشو تا میکنه وچشماشو میبنده وبا یه لحن لوسی میگه:مـــــــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونی!

منم هم خندم میگیره هم برای تربیت بر باد رفتم تاسف میخورم

هم نمیدونم این دختر لوسو کجای دلم بزارم!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳٠ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com