رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

گاهی وقتا درباره رکسانا که فکر میکنم یادم به گردباد های چرخان میوفته که همش در حال حرکت وجنب وجوشن....

گاهی هم شبیه مرغ انجیر خوار که در هر ثانیه بالهاشو نمیدونم چقدر بهم میزنه!!!

اما دیشب یکی از اون اوقات خیلی خیلی  نادری رو داشتیم که رکسانا به مدت چند دقیقه آروم وقرار میگیره و دائم نمیخواد حرکت کنه!بغل

روی تخت ور دل هم دراز کشیدیم وکلی گپ زدیم 

از اینور واونور از هر در سخنی...

آی مزه داد.....

یعنی میشه یه روزی روزگاری دخترم و من بشینیم پشت میز آشپزخونه چائی بخوریم و با هم دیگه گپ بزنیم؟خیال باطل

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com