رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

داستان از روزی شروع شد که هوا خیلی گرم بود  نهم تیرماه 1389.

این روز تو زندگی من وبابا یه روز خیلی بزرگ وخیلی مهمه چون روز ورود دختر ما به خونمونه.

روزی که رکسانا ،نور درخشانی شد تو زندگی من وهمسرم 

دختر کوچولوی نه ماهه ناز وملوس با موهای روشن وچشمای سیاه 

خوشگل وزیبا ،شاداب و سرحال.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com