رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

امروز دوباره مجبور شدم رکسانا رو ببرم دکتر چون از پنجشنبه باز سرفه هاش شدید شده بود اما این بار رفتیم پیش دکتر برخوردار.

هر مامانی که سر وکارش با این عمو دکتر نچندان مهربون افتاده میدونه که خیلی خوش اخلاق نیست نه با مامانا که اغلب حسابی دعوامون میکنه ونه با بچه ها!

ولی الحق والانصاف تشخیصش حرف نداره و با اینکه گاهی زیادی مته به خشخاش میزاره ولی  قابل اعتماده .

البته  در طی این 3 سالی که ما پیشش رفتیم فقط یه بار مامان رو دعوا کرده اونم بعد واکسن یک سال ونیمگی سرکار علیه بود که کلی با مامان بی اعصاب حرف زد ودلداریم داد و گفت که بچه ها بزرگ میشن انقدر  غصه نخورم!یول

خلاصه 

دخملی ما قبلا از لحظه ورود به مطب هر عمو یا خاله دکتری جیغهای بنفش میکشید تا لحظه خارج شدنمون ولی یک سالی میشه که بدجوری خانم وبا کلاس شده!فرشته

از در که میریم تو سلام میکنه قشنگ دهنشو باز میکنه نفسای عمیق میکشه با دکتر گپ میزنه وخداحافظی میکنه!

اینه که تا رفتیم تو گفت سلام!

عمو دکتر هم کمی جا خورد ،موقع معاینه هم هر کاری دکتر گفت انجام داد 

من از دکتر خواستم قد ووزن رکسانا رو بگیره چون گمونم خیلی ریزه اس ولی دکتر در جواب گفت ماهه ماه!

من هم تعجب کرده بود چون تعریف از دهن این عمو در نمیاد هیچوقت وهم کلی خجسته شدم

گفتم اخه دکتر وزنش کمه!

گفت آره باید  14 کیلو باشه (رکسانا جانم 11کیلو و400 گرمه!!!!!!!!!!!!!!) ولی بازم ماهه!هورا

منم عین بوقلمون خوشحال باد کردم و سعی کردم زیاد در قید اختلاف بین 14 و11 نباشم!فرقش همش چقدر هست؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٥ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com