رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

دیروز رکسانارو برای چکاپ دوره ای بردم پیش متخصص خوش خلق ریه 

چند ماه قبل که بچه طفلکم دائم عین پیرمردای سیگاری سرفه های ناجور میکرد و متخصص قبلی هم فقط دوز داروشو زیادو منو متهم به بی مبالاتی میکرد اومدیم پیش این آقای دکتر مهربون که از همون روز اول دوز دارو رو کم کرد وبا یه آنتی بیوتیک ساده سرفه بچه درمان شد وبعد هم ظرف 1ماه داروی کورتونی قطع شد.

 

رکسانا از همون اولین ویزیت از این عمو دکترمهربون خیلی خوشش اومد و موقع خداحافظی بهش گفت عمو دوست دارم!

عموهم خیلی خوشحال گفت منم تو رو دوست دارم

 

دیروز مدتی پشت در اطاق دکتر معطل شدیم تا بیمار قبلی نتیجه تست رو نشون دکتر بده،تو این فاصله رکسانا هی به در آویزون میشد هی غر میزد هی میگفت آخه من عمو رو دوست دارم میخوام برم پیشش!ابرو

اما وقتی رفتیم پیش دکتر کلی خجالت کشید و خودشوتوبغل من قایم کرد وهی با ناز وادا دکترو یواشکی نگاه میکرد!خجالت

عموی مهربون هم دست دخمل رو گرفته بود وهی از موهاش ودستاشووخوشگلیش تعریف میکرد(چشم بابا روشن!)

خلاصه موقع خداحافظی رکسانااز رو شونه من یواشکی گفت خداحافظ

بعد دلش طاقت نیاورد تندی اضافه کرد :عمو دوست دارم!!!

بعد هم دوباره سرشو تو بغل من قایم کرد!

عمو هم دلش غنج رفت و کلی خندید  وگفت منم تو رو دوست دارم !

 خیلی موقعیت رمانتیکی بود واقعا!قلب

 حالا من موندم، این ووروجک که از حالا انقدر ناز وادا داره ودلبری میکنه خدا به داد بعدا برسه....وای وای وای! چه شود!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com