رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

برای  تعطیلات عید فطر رفتیم شمال کلی  خوش  گذشت و همه حسابی تفریح کردیم بویژه نانا  خانومیگاوچران

روز  اول  همراه اهالی  رفت ساحل  و هیپوی  طفل معصومو جا  گذاشت و دو روز  هیپو تو ساحل  تک و تنها بود تا رفتیم و پیداش کردیم

خیلی  برای  من سخت بود چون هیپو برام مثل بچه کوچیکه خونواده اسقلب

از  پیدا شدنش   بینهایت خوشحال شدم:)

خلاصه شنبه عصر تصمیم گرفتیم بزنیم به راه چشمتون روز  بد نبینه تو اتوبان چالوس  به مرزن آباد به دلیل نامعلوم دقیقا 2 ساعت تمام یک جا موندیم و نه راه پیش داشتیم  نه راه پس

وضعیت خیلی  اعصاب  خورد کنی  بود آخ

خیلی  از  مردم پیاده شده بودن و آهنگ گذاشته بودن و میرقصیدن!

رکسانا که حوصله اش  سر رفته بود به مهدی  گفت بابا بوق  بزن تا برن

مهدی  جواب  داد نمیشه چون ماشین جلوئی  هم جلوش  بسته اس

رکسانا 10 ثانیه فکر  کرد و گفت:خوب  تو بوق  بزن اونم بوق  بزنه ماشین جلوئیشم بوق  بزنه تا همه برن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com