رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

یک ماهی بود که رکسان خانم سرفه میکرد در حد تیم ملی هر چی هم انتی بیوتیک میخورد فایده نداشت.

عاقبت مجبور شدیم یک هفته تو خونه بست بشینیم  و هر روز غذاهای پختنی و مقوی بخوریم تا بلکه خوب بشیم.

جهت خالی نبودن عریضه،یک عدد تقویم بزرگ برداشتیم برای نقاشی وخط خطی

که یه دفه ذهن مامان منور شد و تصمیم گرفت از این فرصت برای اموزش ریاضی استفاده کنه!!!یول

با مدادای رنگی و شکلای هندسی شروع کردیم

هی شکل کشیدیم  هی رنگ کردیم هی شمردیم هی به هم وصل کردیم

هی ضربدر ونقطه گذاشتیم و....

خلاصه چندین روز مادر ودختر علاقمند با هم ریاضی کار کردیمعینک

باید بگم واقعااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مزه داد!

اصلا فکر نمیکردم رکسانای ووروجک بشینه وبا دقت گوش بده ومشق بنویسه و از همه مهمتر انقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر علاقمند باشه!

راستش حالا دیگه دلم میخواد زودتر بره مدرسه تا با هم در س بخونیمهورا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com