رکسانا، روشنائی زندگی

این داستان زندگی دختر نازیه که زندگی منو نورانی کرد.

آقای بابا خان همیشه به روش تربیتی سختگیرانه من معترضه،همیشه میگه خیلی سخت میگیری....

ولی من ترجیح میدم سخت بگیرم تا بچه مستقل و متکی به نفس و درست حسابی بار بیاداز خود راضی

بهرحال چند وقت قبل بابا مهدی کلی مامان رو نصیحت کرد که بچه اگه به هر جائی هم برسه ولی احساس کنه مامانش عاشقانه دوسش نداره و زیادی بهش سخت گرفته ته دلش ناراضیه و ....

خلاصه مامان تصمیم گرفت یکم از میزان سختگیری کم کنه و نتیجه این شد که....

دخترم من اصلا نمیدونستم تو انقدررررررررررررررررررررررررررررر استعداد لوسی داری!

کلا باورم نشد که رکسانای شر وشیطون میتونه تا این حد لوس وملوس باشه!

یه جوری خودشو تا میکنه وچشماشو میبنده وبا یه لحن لوسی میگه:مـــــــــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونی!

منم هم خندم میگیره هم برای تربیت بر باد رفتم تاسف میخورم

هم نمیدونم این دختر لوسو کجای دلم بزارم!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳٠ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

گاهی وقتا درباره رکسانا که فکر میکنم یادم به گردباد های چرخان میوفته که همش در حال حرکت وجنب وجوشن....

گاهی هم شبیه مرغ انجیر خوار که در هر ثانیه بالهاشو نمیدونم چقدر بهم میزنه!!!

اما دیشب یکی از اون اوقات خیلی خیلی  نادری رو داشتیم که رکسانا به مدت چند دقیقه آروم وقرار میگیره و دائم نمیخواد حرکت کنه!بغل

روی تخت ور دل هم دراز کشیدیم وکلی گپ زدیم 

از اینور واونور از هر در سخنی...

آی مزه داد.....

یعنی میشه یه روزی روزگاری دخترم و من بشینیم پشت میز آشپزخونه چائی بخوریم و با هم دیگه گپ بزنیم؟خیال باطل

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

امروز دوباره مجبور شدم رکسانا رو ببرم دکتر چون از پنجشنبه باز سرفه هاش شدید شده بود اما این بار رفتیم پیش دکتر برخوردار.

هر مامانی که سر وکارش با این عمو دکتر نچندان مهربون افتاده میدونه که خیلی خوش اخلاق نیست نه با مامانا که اغلب حسابی دعوامون میکنه ونه با بچه ها!

ولی الحق والانصاف تشخیصش حرف نداره و با اینکه گاهی زیادی مته به خشخاش میزاره ولی  قابل اعتماده .

البته  در طی این 3 سالی که ما پیشش رفتیم فقط یه بار مامان رو دعوا کرده اونم بعد واکسن یک سال ونیمگی سرکار علیه بود که کلی با مامان بی اعصاب حرف زد ودلداریم داد و گفت که بچه ها بزرگ میشن انقدر  غصه نخورم!یول

خلاصه 

دخملی ما قبلا از لحظه ورود به مطب هر عمو یا خاله دکتری جیغهای بنفش میکشید تا لحظه خارج شدنمون ولی یک سالی میشه که بدجوری خانم وبا کلاس شده!فرشته

از در که میریم تو سلام میکنه قشنگ دهنشو باز میکنه نفسای عمیق میکشه با دکتر گپ میزنه وخداحافظی میکنه!

اینه که تا رفتیم تو گفت سلام!

عمو دکتر هم کمی جا خورد ،موقع معاینه هم هر کاری دکتر گفت انجام داد 

من از دکتر خواستم قد ووزن رکسانا رو بگیره چون گمونم خیلی ریزه اس ولی دکتر در جواب گفت ماهه ماه!

من هم تعجب کرده بود چون تعریف از دهن این عمو در نمیاد هیچوقت وهم کلی خجسته شدم

گفتم اخه دکتر وزنش کمه!

گفت آره باید  14 کیلو باشه (رکسانا جانم 11کیلو و400 گرمه!!!!!!!!!!!!!!) ولی بازم ماهه!هورا

منم عین بوقلمون خوشحال باد کردم و سعی کردم زیاد در قید اختلاف بین 14 و11 نباشم!فرقش همش چقدر هست؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٥ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

دیروز رکسانارو برای چکاپ دوره ای بردم پیش متخصص خوش خلق ریه 

چند ماه قبل که بچه طفلکم دائم عین پیرمردای سیگاری سرفه های ناجور میکرد و متخصص قبلی هم فقط دوز داروشو زیادو منو متهم به بی مبالاتی میکرد اومدیم پیش این آقای دکتر مهربون که از همون روز اول دوز دارو رو کم کرد وبا یه آنتی بیوتیک ساده سرفه بچه درمان شد وبعد هم ظرف 1ماه داروی کورتونی قطع شد.

 

رکسانا از همون اولین ویزیت از این عمو دکترمهربون خیلی خوشش اومد و موقع خداحافظی بهش گفت عمو دوست دارم!

عموهم خیلی خوشحال گفت منم تو رو دوست دارم

 

دیروز مدتی پشت در اطاق دکتر معطل شدیم تا بیمار قبلی نتیجه تست رو نشون دکتر بده،تو این فاصله رکسانا هی به در آویزون میشد هی غر میزد هی میگفت آخه من عمو رو دوست دارم میخوام برم پیشش!ابرو

اما وقتی رفتیم پیش دکتر کلی خجالت کشید و خودشوتوبغل من قایم کرد وهی با ناز وادا دکترو یواشکی نگاه میکرد!خجالت

عموی مهربون هم دست دخمل رو گرفته بود وهی از موهاش ودستاشووخوشگلیش تعریف میکرد(چشم بابا روشن!)

خلاصه موقع خداحافظی رکسانااز رو شونه من یواشکی گفت خداحافظ

بعد دلش طاقت نیاورد تندی اضافه کرد :عمو دوست دارم!!!

بعد هم دوباره سرشو تو بغل من قایم کرد!

عمو هم دلش غنج رفت و کلی خندید  وگفت منم تو رو دوست دارم !

 خیلی موقعیت رمانتیکی بود واقعا!قلب

 حالا من موندم، این ووروجک که از حالا انقدر ناز وادا داره ودلبری میکنه خدا به داد بعدا برسه....وای وای وای! چه شود!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

امروز پنجشنبه اس وخانوم دختر منزل تشریف دارن.

منم هوس آش رشته کردم و از صبح دارم تهیه وتدارک یه آش خوشمزه رو میبینماز خود راضی

اول صبح  که داشتم عدس میپختم رکسانا هیپو به بغل اومد تو آشپزخونه

رکسانا:مامان هیپو رو کی خریده؟

من:دائی امیرخریده

رکسانا :مامان آی لاو یو رو کیخریده؟

من:دائی امیر خریده وجهتجلوگیری از رشته سوالات بی پایان درباره دونه دونه عروسک ها

یکی یکی اسم بردم  که کدوم عروسک رو کی خریده

یه دفه پرسید:تو رو کی خریده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:تعجب

رکسانا:مژه

من:ابرومتفکر

بعد از کلی فکر:منو بابا خریده!!!!!!!!

رکسانا:قهقهه

اونوقت خنده اش کجاشه؟!

بله....دختر ما غوره نشده مویز شده ودر سن 3 سالگی اولین سوال فلسفی خودش رو درباره علت وجودی مادر پرسید!

خوبه نگفت برای چی بابا تو رو خریده؟!

بهرحال از کجاآمده ام آمدنم بهر چه بود از حالا ذهن فیلسوف کوچولوی منو درگیر کرده خدا به داد بعدها برسه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٦ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

امروز مامان خانوم کلاس نقاشی داره وخانوم دختر باید پیش آقای بابا خان بمونن.

مامان خانوم طفلکی از صبح خونه رو تمیز کرده وخسته شده و از  اونجائی که مهد دخملک غربه وکلاس مامان شرق،از جناب بابا خواستیم قبول زحمت بفرمایند ودخمل رو بیارن خونه .

فرمودن 4 میرن دنبال ایشون بنده هم تماس گرفتم مهد تا اطلاع بدم که 1 ساعت اضافه تر میمونن خانم  رکساناخانوم و جواب شنیدم:

باشه الان میرم به مربیش میگم،شوکه بشه!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

معلوم نیست چه بلائی سر این بدبخت دختره میاره که 1 ساعت موندن اضافه براش شوک محسوب میشه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

30 شهریور دختر نازم 3 ساله شد یا به قول مامانی جون،3 سال رو پر کرد ووارد 4 سالگی شد.

اول این که هنوز برام سخته فکر کنم اون جغله ریزه میزه که تو نه ماهگیش  حتی نمیتونست بشینه،حالا ووروجکی شده برای خودش که از دیوار راست بالا میرهابله

دوم اینکه خیلی خنده داره ولی بعضی اوقات که یهو بزرگ شدنش به چشمم میاد یا تو عکسهای جدید میبینم چقدر خوب معلومه که بزرگ شده شوکه میشم ،یکمی هم ناراحت!!

درسته که بزرگ شدن کوچولوها خیلی شیرینه وباعث خوشحالی مامان وبابا ولی دلم برای کوچولوئی هاش تنگ میشه.

دختر مهربون من برای اینکه نزاره من خیلی غصه بزرگ شدنشو بخورم اعتصاب غذا میکنه و وزن هم اضافه نمیکنه!

خدا میدونه چند ماهه منتظرم ببینم کی به 12 کیلو میرسه ولی هر بار که با کلی بیم وامید میزارمش روی ترازو گوشام آویزون میشه!چشم

نه بی فایده اس هر کار میکنم نمیره روی 12!

گاهی وسوسه میشم نوک پامو از پشت سر فشار بدم روی صفحه ترازو بلکه فرجی بشه!!!!

کنار بقیه بچه ها خیلی ریزه بودنش معلوم میشه و من غصه میخورم

ولی  با خودم میگم خوب بعد ها غصه چاقی نمیخوره و هی نمیخواد رژیم های جور به جور بگیره خداروشکر که قدش بد نیست وفقط  2 یا3 سانت کمتر از اونیه که باید باشهنگران

خلاصه منم خودمو با فکر این که یه ممول کوچولوی شیرین وناز دارم تسکین میدم وروزی هزار بار بابت سالم بودنش خدارو شکر میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

از وقتی یه الف بچه بودم عاشق وشیفته کتاب شدم.حتی قبل از سواد دار شدنم داستان کتاب رو از روی عکسهاش بلند بلند میخوندم و کلی اسباب انبساط خاطر و افتخار بابا جانم میشدم.

چون این کار تو هیچ کدوم از بچه های قدیم وجدید دور وبرم ندیده بودم خیال میکردم نابغه ای بودم برای خودم!خجالت

تا اینکه چند وقت پیش دیدم صدای رکسانا از تو اطاقش میاد 

یواش یواش و پاورچین رفتم سراغش دیدم سرشو گذاشته روی موشی گنده اش وکتاب  جم  جمک برگ خزونو  گرفته دستش داره قصه میخونه:

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود 

آقا بگ نشسته بود

خره خراطی میکرد 

اسبه عصاری میکرد.....

 

همینطور الی آخراز خود راضی

دهن من باز مونده بود

اشک تو چشام حلقه زده بود و کمی هم غرورم خدشه دار شد!

چون فهمیدم دخترم از من خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی باهوشتره!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

دختر نگو بلا بگو 

خوشگل خوشگلا بگو!

چه زبونی در آوردی تو دختر

سال پیش این موقع فقط چند تا کلمه میگفتی وبقیشو با پانتومیم بهمون میفهموندی

حالا اگه من وبابا نشسته باشیم و تو چیزی بخوای و من بگم نه

فوری میگی:با تو نبودم،با بابام بودم!!!

بابا خانت هم ریز ریز میخنده از ضایع شدن من!نگران

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()

داستان از روزی شروع شد که هوا خیلی گرم بود  نهم تیرماه 1389.

این روز تو زندگی من وبابا یه روز خیلی بزرگ وخیلی مهمه چون روز ورود دختر ما به خونمونه.

روزی که رکسانا ،نور درخشانی شد تو زندگی من وهمسرم 

دختر کوچولوی نه ماهه ناز وملوس با موهای روشن وچشمای سیاه 

خوشگل وزیبا ،شاداب و سرحال.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق 123 نظرات ()


آخرين مطالب
» منطقت تو حلقم مادر!!
» باز هم :من از کجا آمده ام!
» مگه تو دختر ما نباشی!
» چرچیل کوچک من!
» رکسانا ریاضیدان میشود!
» لوس شدن!
» گپ مادر دختری!
» ماهه... ماه...
» دخترکم نازگلکم
» دلبرک خانوم!

Design By : RoozGozar.com